خيانت

 

جک در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود...

 

جک با صدایی ضعیف به همسرش گفت : عزیزم چیزی هست که باید قبل از مرگم اعتراف کنم.

 

همسرش جواب داد : هیچ نیازی نیست و مرد پافشاری کرد و گفت : حتما باید این کار را انجام بدهم تا در آرامش بمیرم...

 

مرد ادامه داد : من با خواهرت ، با بهترین دوستش ، با مادرت و با دوستت رابطه داشتم...

 

همسرش به آرامی در پاسخ گفت: میدونم عزیزم، حالا بخواب و بگذار که زهر اثر کنه !!!

 


نويسنده : zekri


طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

 
 

 کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .
 

نامه ي شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه ي شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

 

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه ي شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه  ي شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده
.
بابی

 

 

زندگي کوتاه ترازآن است

 که به خصومت بگذرد

 وقلب ها گرامي ترازآن هستند

که بشکنند

فردا طلوع خواهد کرد

حتي اگر نباشيم ...


نويسنده : zekri


اعتراضات من در بچگي

هفت بند انتقادی بر عملکردهای روزمره یک جفت پدر و مادر!

پدر گرامی!

مباحثات به اصطلاح سیاسی شما با عباس آقا میوه فروش، ممکن بود به قیمت جاگذاشتن اینجانب بر روی یک گونی خیار گندیده تمام شود!

به نظر بنده؛ شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه ي برنامه های مبتذلی چون «باغ خاله شادونه» و «اخبار بیست و سی»، اصولاً نباید ادعای شعور سیاسی داشته باشید!

بعد از این حادثه به این نتیجه رسیدم که سیب زمینی بودن مامان گلم در زمینه سیاست، بزرگترین شانس زندگی غیر سیاسی من بوده است!

مادر عزیز!

سپردن شخص شخیص اینجانب، به دختر همسایه ي طبقه پایین، نقض آشکار کنوانسیون منع آزار کودکان بوده و قابل پیگیری در مجامع ذی صلاح می باشد! نظر به این که؛ این وحشی بیابانی در غیاب شما و در اوج غلیان علاقه و محبت، اقدام به امر شنیع گاز گرفتن لپ های بی پناه بنده

می نماید! تصور این که این لپ های صاحب مرده، مثل لپ های سگ نفهم کارتون تام و جری آویزان شود، اصلاً جالب نیست! اصلاً!

پدر گرامی!

این حجم از زی ذی بودن شما لکه ي ننگی بر ۲۰ هزار سال تاریخ پر افتخار زندگی ذکور است! مقایسه ي ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذلیلی شما، گاهی این توهم را در ذهن آدم ایجاد می کند که؛

لابد نسل ما باید کهنه بچه هم بشوید!

مادر عزیز!

بنابر اصل پایستگی شصت پا، هیچ انگشت شصت پایی با خورده شدن تمام نمی شود! پس لطفا کاسه داغ تر از آش نشوید و این قدر با جیغ و داد و اخ و تخ، اذهان عمومی و خصوصی را مشوش نکنید! خوردن انگشت پا یک مساله داخلی بوده ولزومی به رسانه ای شدنش نیست!

پدر گرامی!

کله ي صبح زمان مناسبی برای طرح بهانه ي «از صبح تا شب به خاطر یک لقمه نون سگدو زدم!» نیست! بپر از سر کوچه یک قوطی شیر خشک بگیر! شیر خانومتان علیرغم عدم اعمال سهمیه بندی روی شیر، کفاف امورات ما را نمی کند!

مادر عزیز!

هنگامی که فوران آلام و مصائب عمیق فلسفی و غیر فلسفی روح لطیف بنده، در قالب گریه بروز می کند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبیر زیبایی برای این دست احساست اهورایی نیست البته! لااقل از گریه های شما در هنگام مشاهده فیلم های بی مزه ي هندی معقول تر به نظر می رسد!

پدر گرامی!

در تمام مدتی که شما در کمال محبت، بنده را «سرپایی» می گیرید، من شدیداً به این نکته فکر می کنم که : باید .... وسط این زندگی که آدم توی توالت هم نمی تونه تنها باشه !!!


نويسنده : zekri


اگر روزي زن شما ، در محل کارتان ، رئيس شما بشود

 

تا حالا پيش خودتان تصور کرده ايد که اگر روزي زن شما ، در محل کارتان ، رئيس شما بشود ، چه عواقبي خواهد داشت ؟!!!

 اگر مايليد تا گوشه اي از عواقب شوم اين وضعيت را دريابيد ، اين مطلب را تا آخر ، به دقت مطالعه کنيد ... !

  

اگر يکروز ، چند ساعت دير به محل کارتان برسيد :

 

واکنش همسر/ رئيس شما : اين چه موقع اومدن به سر کاره ؟ مي دوني ساعت چنده ؟ چرا اينقدردير اومدي ؟ چيکار مي کردي ؟ کجا بودي ؟ با کي بودي ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن

 
 اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

  
اگر يکروز از ارباب رجوع ، زير ميزي يا همان رشوه ، دريافت کنيد :

  

واکنش همسر/ رئيس شما : اين چه کاري بود که تو کردی ؟ چرا اين کار رو کردي ؟ مگه حقوق

 

خودت برات کافي نبود ؟ مگه خرج و مخارجت در ماه چقدره ؟ چرا خرجت اينقدر رفته بالا ؟

 

نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن !

 

اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

 

 

اگر خدای نکرده ،  تقاضاي چند روز مرخصي نماييد ...

 

واکنش همسر/ رئيس شما : چرا تقاضاي مرخصي کردي ؟ اتفاقي برات افتاده ؟ جايي مي خواي

 

بري ؟ کجا مي خواي بري ؟  چرا مي خواي بري ؟  با کي مي خواي بري ؟  نکنه يه زن ديگه

 

گرفتي ؟! خائن !

 

اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

 

اگر در پرونده هايي که زير دست شماست ، اشتباهي رخ دهد ...

 

واکنش همسر/ رئيس شما : چرا اين اشتباه رو مرتکب شدي ؟ چرا توي کارت دقت نکردي ؟

 

چرا چند وقته که بي دقت شدي ؟ چرا اينقدر حواست پرته ؟ انگار که فکر و ذکرت يه جاي ديگه

 

است ؟ حواست کجاست ؟ هوش و حواست پيش کيه ؟ به کي داشتي فکر مي کردي ؟

نکنه يه زندي گه گرفتي ؟! خائن!

 

اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

  

 

اگر يکروز ، بعنوان کارمند نمونه اداره معرفي شويد ...

 

واکنش همسر/رئيس شما :از صميم قلب بهت تبريک مي گم تو بعنوان کارمند نمونه شناخته

شدي حالا بگو ببينم ، چي شد که يکدفعه اينقدر عوض شدي ؟ چي باعث شده که اينقدر

خوب کار کني؟انگيزت براي خوب کار کردن چي بوده ؟ مشوقت کي بوده ؟ نکنه يه زن ديگه

گرفتي ؟! خائن!!!

 
اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

 

اگر يکروز بخواهيد از کارتان استعفا دهيد ...

 

واکنش همسر/رئيس شما : چرا مي خواي استعفا بدي ؟ مگه اتفاقي افتاده ؟ پس مخارج

زندگيوچطوري مي خواي تامين کني ؟ مگه شغل بهتري پيدا کردي ؟ چه شغلي ؟ کي برات

پيدا کرده ؟نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن

 
اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

 

اميدوارم که با خواندن اين مطلب ، به عمق فاجعه پي برده باشيد !!!

 

پس به شما توصيه مي شود که يا زوجه اي که رئيس باشد اختيار نکنيد ، يا نگذاريد که

خانومتان رئيس شما بشود ، و يا اگر هم يک زماني خدايي نا کرده ، روم به ديوار ، خانوم شما

رئيستان شد ، سريعا و بدون هيچگونه معطلي ، از محل اداره متواري شويد و به دنبال يک

شغل ديگربرويد

 



نويسنده : zekri


هیچ کس کامل نیست!

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

 

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

 

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

 

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ،

 

در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ،

 

 چون از مغز خالی بود !

 

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ،

 

 ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

 

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و

 

همین که ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود .

 

 ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

 

دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

 

ملا گفت : برای این که او خودش هم به دنبال چیزی می گشت ،

 

 که من می گشتم !

 

هیچ کس کامل نیست!

 

 

سخن روز : تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد!

 

(ضرب‌المثل ولزی)

 


نويسنده : zekri


متن وتصوير 18آبان1390


پاییز هفت رنگ...







نقاشی های رویایی از Jim Mitchell




من خدایی دارم


 

من خدایی دارم،

 

که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...


چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،


با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده ي من


او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،


او مرا می خواهد،


او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است،

 

در غم و در شادی


چون به غم می نگرم،


آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،


که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند


او همه درد مرا می داند


نويسنده : zekri


من خدایی دارم


 

من خدایی دارم،

 

که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...


چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،


با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده ي من


او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،


او مرا می خواهد،


او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است،

 

در غم و در شادی


چون به غم می نگرم،


آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،


که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند


او همه درد مرا می داند


نويسنده : zekri


خوشبختی

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید خواب نیم روزی داشته باشید.

اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید به ماهیگیری بروید .

اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید زن بگیرید .

اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ثروت اندوخته کنید .

اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید به دیگران کمک کنید.


نويسنده : zekri


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران