

كارگر ساختمان گفت :
باران مي بارد، امروزم گل آلود خواهد بود.
پستچي گفت :
باران مي بارد ، روز سختي را خواهم گذرانيد.
راننده ي تاكسي گفت :
باران مي بارد ،مسافران زيادي خواهم داشت.
بانوي خانه گفت:
باران مي بارد ، بيرون رفتن و خريد كردن چه بدبختي ست.
پير دختر گفت :
باران مي بارد ، مدل موهايم به هم خواهد خورد.

كشاورز اول خنديد:
باران مي بارد ،گندم زارم شكوفا خواهد شد.
كشاورز دوم گريست:
باران مي بارد ، محصول پنبه ام فاسد خواهد شد.
چتر فروش گفت :
باران مي بارد چه هواي خوبي ست.
پيرزن گفت :
باران مي بارد ، نمي توانم خانه را ترك كنم.
گوركن گفت :
باران مي بارد ، خاك سنگين مي شود و من خسته خواهم شد.

زن عاشق اما چيزي نگفت...
در اين ريزش ِ وحشيانه ، ژرف انديشيد،
در حالي كه انگشتان ِ شفاف ِ آب، جاسوسانه
با ريزش گرمش ، پنجره اش را مي ساييد...

زن عاشق با هيچ صدايي با خود گفت :
باران ببارد يا نبارد ،
خورشيد از پس ِ ابرها بتابد يا نتابد
رنگين كمان برآيد يا تاريكي برهمه جا فرو بارد
تند بغرد يا تازيانه هاي آذرخش همه جا را بپوشاند...
چه فرقي مي كند؟

تا آن گاه كه معشوقم خواهد آمد
تا با هم شب زنده داري كنيم
هوا زيباست ، هر طور كه باشد!











http://www.tooptarinha.com/forum/showthread.php?tid=20986

















