والپيپر هاي زيبا براي ويندوز


نويسنده : zekri


تصاوير زيبا از ايتاليا


نويسنده : zekri


این چه وضعیه؟



روز دوشنبه، مورخه‌ی ۱۰ مرداد ۱۳۹۰، این‌طرف ، عراق رمضان بود، اون‌طرف ، افغانستان رمضان، این‌وسط ایران شعبان!!!

 

تو تلویزیون ۲ ساعت در مورد سرویس جاسوسی گوگل صحبت می‌کنند! آخر برنامه که میخواد پست الکترونیک بده

 

 آدرس جیمیل میده !!!

 

مجری 20:30 راس هشت و نیم اومده میگه: با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد بقیه اخبار رو بعد از اذان مغرب

 

 به سمع و نظر شما می رسونیم !!!

 

تو مملکتی که کنجد روی نون بربری یه نوع آپشن حساب می‌شه دیگه!؟!؟!؟!؟!؟

 

مجری از طرف می‌پرسه نظرتون راجع کتاب تو اتوبوس چیه؟ میگه خوبه، هوا گرمه تو اتوبوس باهاش خودمو باد می زنم !!!

 

طرف عروسیشو مختلط می‌گیره و توش مشروب سرو می‌کنه ولی تاکید عجیبی داره که حتما عروسیش باید شب تولد

 

 یکی از ائمه باشه !!!

 

توی تهران، کل جدول مندلیف رو با یه نفس میکشی تو بدن !!!

 

رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام, یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن!!!

 

امشب به خانمم میگم از پای سیستم پاشو میخام ایمیلامو چک کنم . میگه صداتو بیار پایین دیگه از روح الله داداشی که گنده تر نیستی

 

خواستگار اومده بابام میگه نمیدونم هر چی خودت میگی؟منم گفتم نه! میگه تو غلط کردی مگه به حرف توئه!!!

 

یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!!

 

دختر عمه ام رو تو خیابون با یه پسره دیدم هول شده میگه داداشمه!!!

 

قبلا برق مي رفت بابامون سر فحش رو مي كشيد به اداره برق، الان برق ميره خوشحال هم ميشه!!

 

قيمت نون سنگك با ويندوز 7 ، يكيه!!!

 

رفتم نمايندگي سايپا به مسئولش ميگم فرمون ماشين زياد صدا ميده، چه كار كنم؟ ميگه صداي ضبط رو زياد كن!!!


نويسنده : zekri


سرنوشت يك قهرمان

 

روز قبل از اعدام، خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.

 

بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.

 

پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.

 

پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.

 

اکنون دژخیم به بابک نزدیک می شود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ می زدند

 

نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا می شناختند .

 

ابن الجوزی می نویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان می دادی اکنون خواهیم دید

 

که طاقتت دربرابر مرگ چند است!

 

بابک با غرور گفت: خواهید دید...

 

چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران می کرد صورتش را رنگین کرد.

 

خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟

 

بابک گفت: وقتی دست هایم را قطع کنند خون های بدنم خارج می شود و چهره‌ام زرد می شود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده

 

است... چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود !

 

به این ترتیب دست ها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرند...

 

پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند...

 

پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد ...

 

آخرین گفتار بابک چنین بوده است :

 

تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام

 

که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود ...

 

تو اکنون که مرا تکه تکه می کنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان

 

بر خواهد داشت !

 

این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه ي بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام

 

که هرگز آن را فراموش نخواهند کرد .

 

من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز می کند صدها ایرانی

 

 با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه می کند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست

 

متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .

 

و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت

 

و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :

 

" پاینده ایران "

 

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ

 

را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک

 

یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت

 

و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی می شد...

 

برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.

 

طبری می نویسد که وقتی دژخیم دست ها و پاهای برادر بابک را می‌برید، او نه واکنشی از خودش بروز می داد و نه فریادی برمی‌آورد.

 

 جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.

 

معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین رو

 

که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت

 

و هربار ساعتی بعد برمی گشت.

 

در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز کرده است

 

، و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند. (تولدی دیگر-شجاع الدین شفا).


نويسنده : zekri


فرهنگ لغات انگليسي به فارسي(جديد)

در اکثر موارد برای متوجه شدن موضوع با کلمه فارسی رو انگلیسی تصور کنید و بلعکس!!

 

Keyboard

چه کسی برنده شد؟

 

Communication Board

کامیون کی شن ها رو برد؟

 

Already

گند زدی به همش رفت.

 

Suspicious

به لهجه اصفهانی: ساس از بقیه ی حشرات جلو تر است.

 

Johnny Depp

قاتل افسرده

 

Acer

ای آقا!

 

Welcome

دهن لق

 

Manual

من و بقیه

 

Large Space

به گویش اصفهانی: پس بزرگ است.

 

Accessible

عکس سیبیل

 

Refer

فر کردن مجدد مو

 

See you later

لات تر به نظر میآی!

 

Good Setting

آن سه چیزِ نیک را گویند: گفتار نیک - کردار نیک -پندار نیک.

 

Piece of a man who owns a locker

مرتیکه ي لاکردار!

 

Above Border

فرامرز

 

Insecure

این سه نابینا

 

Business

اشاره به بوزینه در گویش اصفهانى.

 

Legendary

ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری

 

Subsystem

صاحب دستگاه

 

Velocity

شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند

 

Comfortable

بفرمایید سر میز

 

Long time no see

دارم لونگ می‌‌پیچم، نگاه نکن!

 

Cambridge

شهری که تعداد پل هایش انگشت شمار است.

 

Categorize

نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود.

 

Hairkul

آنکه روی شانه‌‌هایش مو دارد

 

Watergate

دروازه دولاب

 

UNESCO

یونس کجاست؟

 

Finland

سرزمینی که مردمانش مشکل گرفتگی بینی‌ دارند

 

Damn You All

دم همتون گرم

 

Latino

لات بازی ممنوع

 

Godzilla

خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا

 

Savage Blog

ساوجبلاغ

 

Betamethasone

منطقه اى در معرض بتا و از این دست امواج


نويسنده : zekri


فتو شاپ1آذر1390


نويسنده : zekri


هفت شماره

.

.

.

 

هفت شماره را می گیرم ...

 (ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره ي مورد نظر در شبكه ي زندگی انسان ها موجود نمی باشد،

لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

 

.

.

.

.

هفت شماره ي دیگر

 (دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...

مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !

 

.

.

.

.

 

باز هم هفت شماره ي دیگر

 (خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

... بــــــــــــــــــــوق ...

 

 

سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یك بار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !

شماره ي تماس من :

 (غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

منتظر تماس شما هستم . انسان !

 

.

.

.

.

 

خداوندا ...

خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار موهبت هایت

مرا تنها تو نگذاری

که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

 

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

تو ای انســــان !

بدان همواره آغوش من باز است

شروع كن ...

یك قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من ...


نويسنده : zekri


جاذبـه ای طبیـعی و بی نظیـر در تگـزاس




همیلتون نام یک استخر طبیعی در منطقه ای حفاظت شده به همین نام در آمریکاست. این استخر که در حقیقت یک غار است، در گذشته محل عبور یک رودخانه زیر زمینی بوده که بر اثر فرسایش سقف این غار فرو ریخته و به صورت امروزی در آمده است. این استخر در فاصله ی 37 کیلومتری غرب آستن در تگزاس آمریکا قرار دارد. از سال 1960 به بعد این استخر مورد توجه گردشگران و اهالی منطقه آستن قرار گرفت که بعنوان یک مکان تفریحی برای گذراندن تابستان از آن استفاده می کنند. منطقه حفاظت شده همیلتون شامل زیست بومی به وسعت 940 متر مربع و استخری زیبا به رنگ سبز یشمی و دارای آبشاری به طول 15 متر است. از زمانی که این استخر به عنوان یکی از مناطق حفاظت شده آمریکا ثبت شد قوانین سختی برای بازدید کنندگان وضع شد؛ مثل: ممنوعیت ماهی گیری، دوچرخه سواری، توقف کردن بیش از یک روز، همراه داشتن سگ یا حیوانات خانگی دیگر و روشن کردن آتش که تمام این موارد باعث نشده تا از آمار بازدید کنندگان از این جاذبه طبیعی کاسته شود.




هوا را از من بگیر، خنده ات را نه!

هوا را از من بگیر، خنده ات را نه!

نان را از من بگیر، اگر می خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

عشق من ، خنده ی تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند، زیرا خنده ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

خنده ی تو، در پائیز

در کنار دریا

موج کف آلوده اش را

باید بر فراز،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی، گل سرخ

کشورم که مرا می خواند.

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره، بر این پسر بچه ی کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا


نويسنده : zekri


اسکناس های ما 10 پارک لاله را می پوشاند !


نويسنده : zekri


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران