گاهی دلم نگاهی می خواهد

گاهی دلم نگاهی می خواهد به

وسعت سکوت قلبی تازه

و بویی نو شکفته از لبان

مرده ای که از گور بر خواسته

تا بشریت مرده را

هدایتی راستین

شود.


نويسنده : zekri


کیا موافقند؟!...

http://upload.iranvij.ir/images_dey91/01996530854759528421.gif




گویا تر از هزاران کلام


نويسنده : zekri


تحویل سال نو ۱۳۹۲

http://upload.iranvij.ir/images_dey91/01996530854759528421.gif




وقتی که بچه دار شدیم

مـــــن و تــــــو بچه دار مــــــی شیم
اگــــــه پسر بشه حرفـــــــای قشنگـــــــی می زنه
مثـــــــــل بـــابـــاش
اگـــــه دختــــــــــــــر بشه با دهنش نـــــــه بـــــا چشماش حرفـــــــــ می زنه
مثـــــــــل مـــــامــــــانـــــــش
بـــــــا هــــــــم دعوامـــــــون مـــــــی شه
اول گفتــــــــ مـــــامــــــان
نه خیــــــر
اول گفتـــــــ بابا
اگه پســــــر باشــــه مامانشو بیشــــتر از هـــر کســــــــی دوس داره
مثــــــل همــــــــه
اگـــــه دختر باشــــــــــه اولیـــن مــــــردی که عــــــاشقش مـــــــی شه تویـــــی فکـــــــــر کنــــم...
بــــا دستــــــای کــــــوچیــــکش همـــــــه ی خود خواهــــــی هــــامون رو مــــــــــی پـــــوشونه...
اسمشو مــــــــــن مــــــی ذارم
همــــــــون طــــــــور که فامیــــــلیشو از تــــــــو مـــــــی گیره


نويسنده : zekri


قطره ی آب


قطره بارانی از ابر چکید. چون به زمین نگاه کرد
دریای پهناور را دید و از کوچکی و حقارت خود شرمنده شد و گفت:
جایی که دریا هست وجود من بی مقدار به حساب می آید.”
چون قطره باران خود را کوچک دید
صدف او را درون خود جای داد و بعد از مدتی تبدیل به گوهر شد.
پس از مدتی نصیب ماهیگیری شد و او آن گوهر را به بزرگی هدیه کرد.
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
«کلیات سعدی»


نويسنده : zekri


بازتاب بخشش


در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد.
ولی سلطان کریم و بخشنده به‌جای اینکه چیزی بدهد رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.
گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«
وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.
شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد
علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت.


نويسنده : zekri


دانلود کتاب خود آموز زبان آذربایجانی و فارسی‎

http://upload.iranvij.ir/images_dey91/01996530854759528421.gif




نيكي و گذشت هنگام قدرت

امام على سلام الله علیه :

تَجاوَز مَعَ القُدرَةِ وأحسِن مَعَ الدَّولَةِ تَكمُل لَكَ السِّيادَةُ ؛

آن گاه كه قدرت دارى ، در گذر ،

 و آن گاه كه دورِ حكومت توست ، نيكى كن ،

تا سَرورى برايت به كمال رسد

خير و برکت از نگاه قرآن و حديث: ح 652

********

مناسبت هاي روز:

تشکیل بنیاد مستضعفان و جانبازان و کمیته امداد امام خمینى(ره) (1357ش) ـ

 روز احسان و نیکوکارى

درگذشت ملا محسن فیض کاشانى، نویسنده کتاب محجّة البیضاء (1091 ق)


نويسنده : zekri


این روز‌ها

این روز‌ها که دست می‌اندازی توی این ابر‌ها و بی‌هوا گیسوان آسمان را شانه می‌زنی، خاطرت نیست انگار که خاطری پراکنده می‌کنی...

عصر کنار پنجره بودم رو به تماشای سپیدی بالای کوه‌ها و بازی نور لابه‌لای ابر‌ها که رد نگاه‌م را می‌کشید تا امتداد موهایت که این روز‌ها ردّی از برف را می‌شکوفاند حوالی شبی که حالا هم‌نشین چشم‌های من شده این سال‌ها... چه جانی از ما رفت در امتداد دریای جنوب تا ساحل شمال... و این کوهستان‌های غربی... عصر، کنار پنجره، گریه‌ام گرفته بود و باد که بوی غربت می‌آورد از کوه‌های روبه‌رو...

غروب، روز که تمام می‌شد، آرام کنار پنجره گریه می‌کرد...

یوم یکون الناس کالفراش المبثوث

و تکون الجبال کالعهن المنفوش...

(القارعه: ۴ و ۵)


نويسنده : zekri


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران