روزی دروغ به حقیقت گفت :
مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم
حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورد .
دروغ حیلــــه گـــر لباس های او را پوشید و رفت .
از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است .
اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...
گاهی خداوند درها را قفل می كند و پنجره ها را می بندد !
چه زیباست فکر کنیم توفانی در راه است؛
و خداوند نمی خواهد آسیبی به ما برسد.

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید